آخ!می بینید توروخدا؟ مگه می ذارن ما نفس بکشیم؟ من تازه داشتم حال می کردم ، من تازه داشتم وبلاگ می ساختم ، من تازه داشتم از خوندن یه کتاب ۱۳۳۶ صفحه ای متاثر می شدم ولی اینا یقه مارو چسبیدن که پاشو برو مدرسه ، برو از ۷ روز هفته ۸ روزش را با نگرانی طی کن ، برو هی گناهای معلما رو کم کن ، برو دعا کن سال دیگه تابستون اینقدر زود نگذره.
من هیچ وقت انتظار مهر را نکشیدم.مهر ماه خودشو خیلی سریع به من می رسونه .فقط امسال نبود که سه ماه و نیم تعطیلی مثل برق گذشت.انگار همین دیروز بود که داشتیم به خودمون می گفتیم بالاخره تابستون شد. هی روزگار.جوونی کجایی که یادت بخیر.(این جمله بی ربط و صرفا برای نشان دادن عمق افسردگی من بود)
ولی حالا خودمونیم مدرسه هم صفای خودشو داره . ۴-۵ ساعت با دانش آموزایی که هم سن و سال خودمونن.شاید چند سال دیگه حاضر باشیم تمام زندگی مون رو بدیم که برگردیم به جایی که حالا به نظرمون بیخود می یاد.
خوب بگذریم.بهتره نگرانی خودمونو گردن مدرسه نندازیم.ما (یا شاید فقط من)نگران این نیستیم که تابستون سریع می گذره ، ما نگرانیم که عمرمون زود می گذره .بهترین سال های عمر من اینقدر به سرعت سپری می شن که فکر می کنم تقریبا هیچ خاطره ای از اون ندارم و هیچ وقت به قدر کافی ازش لذت نبردم.نظر شما چیه؟
